۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

گفتگوی خدا با بندگان

این شعرو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
بخوان مارا .منم پروردگارت.خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا.اموزگار قادر خود را
قلم را.علم را.من هدیه ات کردم.بخوان مارا منم معشوق زیبایت
منم نزدیکتر از تو به تو.اینک صدایم کن
رها کن غیر مارا.سوی ما بازآ
منم پروردگار پاک بی همتا.منم زیبا.که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار.رها کن غصه ی یک لقمه نان و اب فردا را
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم.اهسته میگویم.خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن.تکیه کن بر من
قسم بر روز.هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور.رهایت من نخواهم کرد
بخوان مارا.که میگوید که تو خواندن نمیدانی؟
تو بگشا لب.تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر مارا اشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از ما چه میگویی؟
وتو بی من چه داری؟هیچ!
هزاران کهکشان و کوه ودریارا وخورشید و گیاه ونوروهستی را.برای جلوه ی خود افریدم من
ولی وفتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم.نمیخوانی چرا مارا؟مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا.اما به روز شادی ات یک لحظه هم یادم نمیکردی.به رویت بنده ی من هیچ اوردم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور.ان نامهربان معبود.ان مخلوق خودرا.
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا.با زبان بسته ات کاری ندارم .لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.ایا عزیزم حاجتی داری؟
تو ای از ما کنون برگشته ای.اما کلام اشتی را تو نمیدانی؟
ببینم چشمهای خیست ایا گفته ای دارد؟
بخوان مارا.بگردان قبله ات را سوی ما.اینک وضویی کن.خجالت میکشی از من؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو,تمام گامهای مانده اش با من...

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

مادر داشتن

تاج از فرق فلک برداشتن*** جاودان ان تاج بر سر داشتن
در بهشت ارزو ره یافتن*** هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز*** شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون افتاب*** روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا افرین نا***ز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبزفلک*** بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه وسلیمان یافتن ***شوکت و دروسکندر داشتن
تاابد در اوج قدرت زیستن ***ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که مارا خوشتر است*** لذت یک لحظه مادر داشتن


جا داشت این پستو برای روز مادر میگذاشتم.دیدم حالا که ای شعر خیلی قشنگه و منم دلم برای مامانم خیلی تنگ شده بد نیست که حالا ازش استفاده کنم.مامی امیدوارم که بهت خوش بگذره و سال دیگه با هم بریم سفر!به همه سلام برسون.

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

وبلاگ جدید!

سلام.
به وبلاگ جدید من خوش اومدید!
پ.ن:به شما هم پیشنهاد میکنم در http://blogspot.com/ وبلاگ بسازید.